|
هرگز اجازه نده تا نگرانی درباره ی فردا سایه ای روی امروزت بیندازد..چه دیوانگی است چشم انتظار مصیبت بودن پیش از آن که اتفاق بیفتد. حتی لحظه ای را هم با فکر چیزی که ممکن است هرگز اتفاق نیفتد بیهوده از دست نده..تنها به حال بیندیش. آن که نگران مصیبت هاست از آنها دو چندان رنج می برد.. گذشته را فراموش کن و بگذار تنها خداوند نگران آینده باشد..او بسیار تواناتر از توست.. به دارایی بسیار هیچ کس غبطه نخور. بار سفر او برای خودش و برای تو بسیار بسیار سنگین خواهد بود..زندگی خود را ساده کن. ثروتمند ترین فرد کسی است که به کمترین راضی باشد. عشق و آرامش خاطر و شادی جواهراتی هستند که هیچ مال و منالی نمی تواند به مقام یا مرتبه آنها برسد.. در مواجه با ناملایمات لبخند بزن تا پیروز شوی..
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت   توسط متین
|
هان مشو نومید چون واقف نه ای ز اسرار غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت   توسط متین
|
گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت   توسط متین
|
رهبران می توانند از هر چیزی دست بکشند جز
از مسوولیت نهایی خویش..(جان ماکسول) کسی که در بند شخصیت خویش نباشد نمی توان گفت که به خود تعلق دارد .او متعلق به هر کس و هر چیزی است که او را اسیر خود سازد..(جان فاستر) شهامت رهبران بزرگ در تحقق آرمان شان زاییده شوق و علاقه آنهاست نه پست و مقامشان(جان ماکسول) آینده از آن کسانی است که امکانات را پیش از آنکه آشکار شوند می بینند..(جان اسکالی)
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت   توسط متین
|
یادش بخیر...دوران سربازی..امشب بعد از مدتها دلم هوای بچه ها رو کرده... یادش بخیر پادگان ۰۱ گروهان ۷۲۳. یادش بخیر علی شیرازی و بابک کرده و حسن هفت خط و سیامک فیلسوف.و... چه لحظه هایی رو با هم گذروندیم...غم و شادیمون با هم بود... دل گیر می شدیم.. خسته می شدیم...بهمون بر می خورد...ولی با هم بو دیم.. یادش بخیر علیرضا...بچه خونگرم شاهین شهر...در اوج ۲۵ سالگی بهم دیگه رسیده بودیم و احساس می کردیم که مردانگی رو تجربه می کنیم... یادت بخیر بابک(درویش) ... رفیق خوب و دوست داشتنی...همه چیز چه زود گذشت. یادت بخیر آندره...دوست با معرفت و دانا...یادت میاد داستان عمه کتی رو.. چه جوری واسه سرهنگ پاچه خواری می کردیم و نزدیک بود آخر خدمت اضافه بخوریم...پروردگارا...زندگی چقدر سریع می گذره...اون دوران ارزو می کردیم که زودتر تموم بشه اما حالا حسرت ارامش و صفای اون روزا رو می خوریم... دلم واسه همه تون می تپه...ستوان ۲ های اون روزا...مردای امروز...دوستتون دارم. یا حق!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت   توسط متین
|
دكتر شريعتي:دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري، تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت   توسط متین
|
چه دردی داره وقتی دیگران غم آدمی رو نمی فهمن. چه غمی داره وقتی آدمی احساس می کنه از جای خودش داره دور میفته.. چه زجری داره وقتی انسان می بینه که جایی واسه ش وجود نداره.. چه خون دلیه بر زخم زبان های اطرافیان صبر کردن.. آه! کاش دنیا کمی وسیع تر بود...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت   توسط متین
|
پروردگار من! مرا انگونه که هستم بپذیر...
نه آنگونه که دیگران می پسندند.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت   توسط متین
|
براستی که حسین چراغ هدایت و سفینه نجات است...یا حسین.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت   توسط متین
|
If you know who you are and what you want and why you want it and if you have confidence in your self and a strong will to obtain your desires and a very positive attitude you can make your life yours if you ask
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت   توسط متین
|
در روزگار کهن پیرمرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد. همه ی همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند:((عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد.)) روستازاده ی پیر در جواب گفت:((از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟))و همسایه ها با تعجب گفتند :((خوب معلومه که این بد شانسیه)) هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند و گفتند ((عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت))پیرمرد بار دیگر در جواب گفت :((از کجا می دانیدکه این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟))فردای آنروز پسر پیرمرد هنگام سواری در میان اسب های وحشی زمین خورد و پایش شکست.همسایه ها بار دیگر آمدند و گفتند :((عجب شانس بدی داری))و کشاورز پیر در جواب گفت:((از کجا می دانید این از خوش شانسی من بوده یا بدشانسی ام؟))و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:((خوب معلومه که از بدشانسی تو بوده پیرمرد احمق کودن)) چند روز بعد نیروهای دولتی برای سرباز گیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم رابرای جنگ در سرزمینی دور دست با خود بردند.پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه ی پیرمرد رفتند و گفتند:((عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد.)) و حتما می دانید که پیرمرد پیر در جواب گفت:((از کجا می دانید که...))
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت   توسط متین
|
|
|